تبلیغات
کلبه دلنوشته ها و دلتنگی های آلاد - ما ز یاران چشم یاری داشتیم ...!
تاریخ : یکشنبه 1 فروردین 1389 | 10:27 ب.ظ | نویسنده : فرهاد رادمنش

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه، هرروز کم کم می خوریم

 

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

 

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

 

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بیگناهی بودم و دارم زدند

 

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شب داد آمد و بیداد شد

 

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

 

عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

 

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

 

در عیان خلق سر در گم شدم

 عاقبت آلوده مردم شدم

 

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

 

من نمی گویم دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

 

روزگارت باد شیرین شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

 

نیستم از مردم خنجر به دست

بت برستم بت برستم بت برست

 

بت برستم بت برستی کار ماست

چشم مستی تحفه بازار ماست

 

درد می بارد چون لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم

 

من که با دریا تلاطم کرده ام  

راه دریا را چرا گم کرده ام

 

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

 

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

 

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

 

آه ! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود

 

وای ! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آ باد بود

 

از در و دیوارتان خون می چکد

خون من فرهاد مجنون می چکد

 

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

 

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی کسی مجنون نشد

 

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهاد تان

 

کوه کندن گر نباشد بیشه ام  

گویی از فرهاد دارد ریشه ام

 

عشق از من دورو پایم لنگ بود

قیمتش بسیارو دستم تنگ بود

 

گر نرفتم هر د و پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

 

هیچ کس فکر مرا کرد؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

 

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه

هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

 

چند روزی است که حالم دیدنی است

حال من از این و آن پرسیدنی است

 

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفأل می زنم

 

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

 

*ما ز یاران چشم یاری داشتیم*

*خود غلط بود آنچه می پنداشتیم*

 

 

 

مرا از چه می ترسانی!؟

که سال هاست تنهایم !

و به تنهایی،مانوس ،تا ابد ...

می خواهی بروی؟ ملالی نیست...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهار روشن از امواج نور

در زمستان غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ شیرین روزها

روز پوچی هم چو روزان دگر

سایه ای ز امروزها

 

پ . ن . 1 ) سلام سال نو مبارک

پ . ن . 2 ) یک سال از به روز کردن بلاگم می گذره تو این یک سال اتفاقات مختلفی افتاد ... از انتخاباتی که هیچی دیگه نمی خوام  ازش بشنوم فقط اینکه چی فکر می کردیم چی شد .

دقیقاً یک ساله که مشغول کار شدم کاری که کاملاً با رشته تحصیلی من در ارتباط هست درسته خارج تهران هست و رفت و آمد سخت اما خیلی کارم رو دوست دارم از اون طرف هم فارغ التحصیل شدم شهریور 88 هم دفاعیه پایان نامه ام رو دادم در کل برای شخص من ساله خوب بود اما واسه خیلیا نه ...!

بالاخره حرفی رو که باید خیلی وقت پیش به یکی می گفتم گفتم اما جوابی نگرفتم ؟ هنوزم منتظرم ...!

پ . ن . 3 ) تمام نوشته های وبلاگ های قبلی خودم رو اینجا آوردم و کل اشعار دفاتر شعری قبلی هم در سایت شعر نو گذاشتم و دارم دفتر شعر جدیدم رو آغاز می کنم که حتماً خبرش رو اینجا می زارم.




طبقه بندی: دلنوشته های آلاد، 

نمایش نظرات 1 تا 30

  • مزکر پلی استیشن
  • خدشه
  • پاپو مارکت
  • مهندسی نفت