تبلیغات
کلبه دلنوشته ها و دلتنگی های آلاد - خیال
تاریخ : پنجشنبه 26 مهر 1386 | 02:11 ب.ظ | نویسنده : فرهاد رادمنش

خسته ام مثل همیشه ...

فراموش كرده ام امروز چند شنبه است

و ساعت چند است

یا كجا و چه وقت با چه كسی قرار ملاقات دارم!

حتماً هیچکس

عجب بتی شده این هیچکس

نمی دونم اصلاً وجود داره یادارم توهم می زنم

اما خوب اگه هیچکس نیست

پس این چه حسی هست که من دارم

عاشقم  ...!؟

عاشق کی ؟

شاید دیوانه ام

آره خودشه دیونه شده ام

دیونه ای که عاشقه

عاشق ...!

و هرچی دنبال این عشق می گرده به هیچکس می رسه

جواب این سوال رو بارها خودم گفته ام

عاشقم - عاشق هیچکس

من هستم و هیچکس

هیچکس ، و تنها هیچکس همه کس من

تو این چند روز بدور از هیچ هیاهویی

در تنهایی

سکوت مطلق به هیچکس فکر می کردم

هیچکسی که الان با هیچکس نوشته های قبلی ام فرق داره

اصلاً نمی دونم این چند روز چه طور گذشت

فقط می دانم شب كه گذشت

من هنوز خوابم نبرده بود كه صبح سر رسید.

سر زد به اتاقم و جارو كرد خواب و بیداری شب را....

در خانه بوی عطر قهوه پیچیده

من پیچیدم خودم را به موسیقی و ذهن.

اما نمی توانم از موسیقی لذت ببرم ،

فقط ذهنم را آزار می دهد.

می خواهم نقشی بزنم.

آهی بكشم.

به زندگی فکر می کنم

زندگی تف انداخته بر روی هرچه فنجان قهوه است.

قهوه ام كه سر رفت.

می روم سراغ ترانه ای دیگر.

ذهنم كم كم می رود كه آرام بگیرد.

آه خدای من پس به دنبال چنین نوایی می دوید

از حالش بی خبر بودم

كه حس کردم تلفن زنگ زد

کسی با من تماس نگرفته،

من هم كه نمی توانم زنگ بزنم به او ...

گوشی را كه برداشتم صدایی گفت: پوف پوف...

خنده ام گرفت اما جدی گفتم: آزار داری مگر.

فقط خدا می داند وقتی بد اخلاقم چه قدر بد اخلاقم!

حتی از فلفل سیاه هم تندتر می شوم...

با قهوه ام لج می كنم.

تلخ می نوشمش

و چه گس است با این عطر سنگین

كه بعضی وقتها زبانم را كه سهل است گوشهایم را هم به بازی می گیرد.

می روم پتو را بكشم روی سرم یا سرم را ببرم زیر پتو

كه می بینم زمستان كه نیامده هنوز!

تازه باید بروم چند بسته كبریت بخرم ...

گاز فندكم هم تمام شده

پس این همه خاطره را چه كسی پك بزند تا آخر....

می روم كه بروم می بینم

همه اش تنها خیال است.....

من هستم و کلبه ای ییلاقی و گهگاه صدای امواج دریا و سکوت

سکوت

همین سکوت من را به خیال می برد

همین خیال من را عاشق کرده است

عشقی از جنس ابدیت

احساس

...

و باز هم سکوت

سکوت

سکوت

 

پ.ن. ۱ ) سلام ; " غربتم را ورق بزن " این عکس رو از وبلاگ حسین تیکه سنگ برداشتم تو این مدت که از خانواده و شهرم دور شدم دارم یه زندگی نو رو تجربه می کنم و یک نوع تنهایی دیگر به اضافه تنهایی های سابق

پ . ن . 2 ) تقریباً یک ماه زندگی در شمال کشور اونم مجردی رو تحمل کردم سخت اما آموزنده شاید یکم خود ساخته بشم اما خوب از دوستانم خیلی دورم و دسترسی آنچنان به دنیای مجازی ندارم تا ببینم آینده چی میشه ؟




طبقه بندی: دلنوشته های آلاد، 

  • مزکر پلی استیشن
  • خدشه
  • پاپو مارکت
  • مهندسی نفت