تبلیغات
کلبه دلنوشته ها و دلتنگی های آلاد - جایی به من بدهید دورترین دلتنگی آدمی با من است.
تاریخ : یکشنبه 28 مرداد 1386 | 04:03 ب.ظ | نویسنده : فرهاد رادمنش

انگیزه آغاز من

یک اتفاق ساده بود

به سادگی هم می رسم روزی ...

به پایان خودم ...

و پایان من

پایان دلتنگی هایم است

جایی به من بدهید

دورترین دلتنگی

آدمی با من است   

اوایل امسال نوشتم

از همه كسم كه اونم كسی نیست

جز هیچكس

فكر كردم پیداش كردم اما ...!

چرا هیچکس نیست ؟

دلم سخت تنگ است ...

شانه ای می خواهم و پناهی

 تمنای قلبی پاک دارم

و سینه ای می خواهم

برای شنیدن درد تنهایی و بی كسی....

اما من از یاد رفته ام

همچون تمام از یاد رفته های جهان

و همچنان زندگی ادامه دارد

آیا کسی هست ؟

آه ه ه ه ...

کاش بود ؟

 کاش میتوانست باشد ؟

کاش می خواست باشد ؟

چرا دیگر نیست ؟ چرا نمی ماند ؟

اصلا چرا آمد ؟

بهانه ی آمدن چه بود ؟

و حال بها نه ی رفتن چیست ؟

نمی دانم ؟ نمی دانم بهانه ات چیست!

فقط می دانم که بهانه ی ماندنم تویی...

فقط می دانم که دلم بی قرار توست.

می دانم که اگر هم بخواهم

 نمی توانم فراموش کنم...

با تمام نا مردمی هایت ...

بی مهریت هایت...

آزارهایت ...

می خواهم ولی نمی توانم رهایت کنم

نمی توانم فراموشت کنم.

نمی توانم چون تو، سخت و بی تفاوت باشم.

با تمام اینها هنوزمی خواهم که باشی !

هیچكس من

هنوز دلم برایت تنگ می شود

باز هم بی قرارت می شوم ...

هنوز نگرانت هستم هنوز چشم بر در دارم ...

هنوز با هر صدای زنگی دلم فرو می ریزد

و انتظار صدای گرم و مهربانت را می کشم ...

یادش بخیرآن روز ها ...

همیشه چقدر زود دیر می شود دوست من!

همیشه چقدر زود فرصتها را از دست می دهیم

همیشه چقدر زود خوشی ها تمام می شوند...

همیشه چقدر زود همدیگر را از یاد می بریم...

همیشه چقدر دیر می آیی و زود می روی

با کوچکترین بهانه ای ...

چه می گویم ؟

بی بهانه...

فقط چون دلم می خواهد

فقط چون ...نمی دانم !!

نمی دانم چرا به هیچكس دلبسته ام!

نمی دانم چرا راهم را گرفتی !!نمی دانم ...

نمی دانم ... چرا آمدی تو که نمی خواستی بمانی ! نمی توانستی بمانی ...

نازنینم تو که راه ماندن را نمی دانستی !

چگونه راه آمدن را آموختی؟

و در حیرتم من که راه آمدن را نمیدانستم

و از تو آموختم آمدن را

چگونه بی تو مانده ام چگونه بی تو تاب آورده ام...

چرا نمی روم ؟ چرا پای رفتنم نیست .

من که را ه رفتن را خوب می دانم !

چرا که آنرا نیز تو با رفتنهای مکررت به من آموختی ...

چرا نمی روم ؟چرا نمی توانم بروم ؟

تو با کدامین ریسمان به بندم کشیده ای ؟ که توان رفتنم نیست

و با کدام سحر جادویم کرده ای ؟ که اینگونه چون آهو بی اراده در اختیارم گرفته ای ...

محبوبم .... هیچكسم

 نمی دانم چه بگویم دلم تنگ توست این را باور کن ...

قلبم را به امانت به تو سپردم...

فقط امانت دار خوبی باش...شکستنی است

مراقب باش ...باور کن دیگر از پا افتاده ام ...

باور کن دیگر توان از دست داده ام...

باور کن هنوز می خواهمت ...

دوست من ! عزیز من !خوبم ! نازنینم ! نگارم ! دلبرم ! تمامی وجودم ! تمامی من !

 مرا دریاب... مرا دریاب...

پیش ازاینکه دلم را بردارم و بروم ... خسته ام...

خسته ام

خسته ی خسته ی خسته

 ....
 

پ . ن . 1 ) سلام ; دیگه خسته شدم از بس اینجا نوشتم واسه خودم و همه کسم ، هیچکسم " جایی به من بدهید دورترین دلتنگی آدمی با من است "  

پ . ن . 2 ) تو این پستم و پست اول فروردین در مورد خودم نوشتم خیلی زیاد

پ . ن . 3 ) امروز 2 سال از اولین پست بعد کنکورم می گذره خاطرات خوبی از اون موقع دارم از متن هایی كه هنوز در وبلاگ هست و از متن هایی كه نوشتم و ارسال نكردم از تعطیلی 3 ماه و دلیلی كه قرار بود همین جا بگم و نگفتم اما اون چیزی كه خیلی مهم بوده واسم داشتن دوستایی هست كه نمی تونم دوریشون رو تحمل كنم عزیزانی كه این وبلاگ با اونا زنده هست از اواخر 82 وبلاگ نویس هستم و تو این 4 سال دوستای خوبی پیدا كردم حسین تیكه سنگ عزیزم كه هنوزم زحماتی كه واسه آپلود عكس هام كشید واسم فراموش نمی كنم یا مهدی بیدل كه همیشه برام عزیز هست و دوستای زیادی كه لینك همشون رو اینجا گذاشتم و یا دوستانی كه وبلاگ ندارن اما همیشه شرمنده ام می كنن فقط بگم دوستتون دارم اگر لینک کسی هم هنوز نذاشتم تو نظرات همین پست بگید


طبقه بندی: دلنوشته های آلاد، 

  • مزکر پلی استیشن
  • خدشه
  • پاپو مارکت
  • مهندسی نفت